بسم الله الرحمن الرحیم
سیدعباس واسعی کاشانیجمعه - 2 فوریه 2018

داستان حضرت صالح عليه السلام
قسمت اول

?يكى از پيامبرانى كه اسم او در قرآن آمده، حضرت صالح عليه ‏السلام است كه نامش در قرآن يازده بار ذكر شده است.

?او از نواده‏ هاى سام بن نوح از قبيله ثمود بود، بعضى سلسله نسب او را چنين ذكر نموده ‏اند: صالح بن عبيد بن جابر بن ثمود و بعضى ديگر او را به عنوان صالح بن جابر بن ارم بن سام بن نوح ياد كرده ‏اند.

?حضرت صالح عليه‏ السلام به زبان عربى سخن مى ‏گفت، و ۲۸۰ سال عمر كرد، قبرش در نجف اشرف يا بين حجر الاسود و مقام ابراهيم عليه‏ السلام در كنار كعبه قرار داد.

?او از سوى خداوند براى هدايت قوم ثمود، فرستاده شد، و با تلاش‏هاى شبانه ‏روزى خود، آن قوم را به سوى خدا و نيكى ‏ها دعوت نمود، ولى آن قوم، از او اطاعت نكردند و سرانجام به عذاب سخت الهى گرفتار شدند.(اقتباس از تاريخ انبياء، تاليف عماد زاده،ص ۲۵۲ – ۲۵۸)

?حضرت صالح سومين پيامبرى است كه پس از نوح عليه ‏السلام و هود عليه ‏السلام يك تنه بر ضد بت و بت پرستى و طاغوت‏هاى عصرش قيام كرد، و سال‏ها با آن‏ها مبارزه و ستيز نمود.(تفسير الميزان، ج ۱۰،ص ۳۱۸)

?طبق بعضى از روايات، حضرت صالح عليه‏ السلام در شانزده سالگى به دعوت قوم به سوى خداپرستى پرداخت، و ۱۲۰ سال آن‏ها را دعوت كرد، ولى جز اندكى، به او ايمان نياوردند.(تفسير نورالثقلين، ج ۲،ص ۴۷)

 


حضرت صالح عليه السلام
قسمت دوم

?دور نمايى از زندگى قوم ثمود

?قوم ثمود، امتى از عرب بودند كه پس از قوم عاد، به وجود آمدند و در سرزمين وادى القرى (بين مكه و شام) در شهر حِجر (كه هم اكنون بعضى از آثار آن شهر در ميان تخته سنگ‏هاى عظيم ديده مى‏ شود) مى ‏زيستند، و از قبائل مختلف تشكيل شده بودند و همچون قوم عاد در بت پرستى، فساد، ظلم و طغيان غوطه‏ ور بودند، و در زندگيشان جز انحراف و گمراهى، چيز ديگرى ديده نميشد.

?آن‏ها در ظاهر داراى تمدن پيشرفته و شهرها و آبادى ‏هاى محكم بودند، و از قطعه‏ هاى عظيم سنگ‏هاى كوهى، ساختمان مى ‏ساختند، و براى حفظ خود پناه‏گاه ‏هاى استوارى ساخته بودند، و در شهر حِجر داراى امكانات وسيع مادى و تشكيلات پر زرق و برق بودند، از اين رو آن‏ها را اصحاب حِجر مى‏ نامند.

?و به تعبير قرآن، آن‏ها در كار زندگى دنيايشان آن قدر سخت كوش بودند كه براى خود، خانه ‏هاى امن و امانى در دل كوه‏ها مى ‏تراشيدند.(حجر، ۸۲)

?اين مطلب نشانگر آن است كه آن‏ها در يك منطقه كوهستانى مى ‏زيستند، و داراى تمدن پيشرفته مادى بودند كه به آن‏ها امكان مى ‏داد تا در درون كوه‏ها، خانه‏ هاى امن تهيه كنند، تا در برابر طوفان‏ ها و سيل و زلزله، در امان باشند. ولى به همان اندازه كه دل به دنيا بسته بودند، دل از امور معنى بريده بودند، و در لجنزار تباهى ‏ها و ستم‏ها و آلودگى‏ هاى معنوى، غوطه مى‏ خوردند. حكومت ملوك الطوايفى، قبيلگى، ملى گرايى و تبعيضات نژادى، سرنوشت آن‏ها را تعيين مى‏ كرد. و بر همين اساس به فساد و تباهى ‏ها، دامن مى ‏زدند، چنان كه قرآن در توصيف آن‏ها مى ‏گويد:

?و كانَ فِى المدينَةِ تِسعَةُ رَهطٍ يُفسدُونَ فِى الاَرضِ و لا يُصلِحونَ؛?

✨آنها (قوم ثمود) در آن شهر (حجر) نُه گروهك و قبيله بودند كه فساد در زمين مى ‏كردند، و براى اصلاح خويش اقدام نمى ‏نمودند.✨(نمل، ۴۹)

?قوم ثمود، داراى هفتاد بت بودند، چندين بتكده داشتند، بتهاى بزرگ آن‏ها عبارت بودند از: لات ، عزى، منوت (منات)، هبل و قيس.

?اين بتها به خصوص، مورد احترام شديد قوم ثمود بودند، آن‏ها را شب و روز مى ‏پرستيدند، بتكده ‏ها را به نام آن‏ها نامگذارى كرده بودند، هيچكس حق نداشت كه آن بتكده ‏ها را به عنوان مالكيت تصرف كند يا مرده خود را در آن‏ها دفن نمايد، اگر كسى تخلف مى ‏كرد، مى ‏گفتند: متخلفين مورد لعن هُبل و منوت دو بت بزرگ قرار خواهند گرفت. (قصص الانبياء، عبدالوهاب نجار،ص ۱۱۰)

?خداوند بنده خالص خود به نام حضرت صالح عليه ‏السلام را كه از خاندان خود آن‏ها بود، و داراى عقلى كامل، حلمى وسيع و اخلاقى نيك بود، به عنوان پيامبر خدا به سوى آن‏ها فرستاد تا راه از چاره به آن‏ها نشان دهد، و آن‏ها را از زنجيرهاى ذلت، گمراهى، بت پرستى، تبعيضات، قبيله ‏گرايى و تباهى‏ هاى ديگر برهاند.

 


داستان حضرت صالح عليه السلام
قسمت سوم

 

?فرازهايى از دعوت منطقى و دلسوزانه حضرت صالح عليه‏ السلام‏

 

?اى قوم من! من براى شما فرستاده امينى هستم، پرهيزكار باشيد و از من پيروى كنيد، من در برابر اين دعوت، از شما اجر و پاداشى نمى ‏خواهم، اجر من تنها از جانب پروردگار جهانيان است، آيا شما مى‏ پنداريد هميشه در نهايت امنيّت در ميان نعمت هايى كه در دنيا وجود دارد، باقى مى‏ مانيد؟ و در كنار اين باغها و چشمه ‏ها، زراعتها و نخلهايى كه ميوه ‏هايش شيرين و رسيده است جاودانه خواهيد ماند؟

?شما از كوه‏ها خانه‏ هايى مى ‏تراشيد، و در آن به عيش و نوش مى ‏پردازيد، اين امور شما را سرمست و غافل ساخته است، از زندان خودپرستى بيرون آييد، و به فضاى خداپرستى وارد شويد.

?از اسرافكاران و دنياپرستان مرفه پيروى نكنيد، آنان كه به فساد و تباهى دامن مى ‏زنند، و در فكر اصلاح نيستند.(اقتباس از سوره شعراء، آيات ۱۴۳ تا ۱۵۲)

?اى مردم! خداى يكتا و بى همتا را بپرستيد، كه جز او چيز ديگرى خداى شما نيست، همان خدايى كه شما را از زمين آفريد، و آبادانى آن را به شما واگذار نمود، از او آمرزش بطلبيد، سپس به سوى او بازگرديد، كه پروردگارم (به بندگان خود) نزديك، و اجابت‏ كننده تقاضاى شما است.

?قوم گفتند: اى صالح! تو پيش از اين مايه اميد ما بودى، آيا ما را از پرستش آنچه پدرانمان مى ‏پرستيدند، نهى مى ‏كنى؟ و ما در مورد آنچه ما را به سوى آن دعوت مى‏ كنى، در شك و ترديد هستيم.

?حضرت صالح عليه ‏السلام فرمود: اى قوم من! اگر من دليل آشكارى از پروردگارم داشته باشم، و رحمت او به سراغم آمده باشد آيا مى ‏توانم از ابلاغ رسالت او سرپيچى كنم؟ اگر من نافرمانى او كنم، چه كسى مى ‏تواند مرا در برابر او يارى دهد، بنابراين سخنان شما، چيزى جز اطمينان به زيانكار بودن شما نمى ‏افزايد.(هود، آيات۶۱ تا ۶۳)

?بنابراين به خود آييد، و درست فكر كنيد و بدانيد كه راه نجات و رستگارى شما در نفى معبودهاى باطل و آمدن زير پوشش پرستش معبود يكتا و بى همتا است.

?اى مردم! چرا براى انجام بدى قبل از نيكى شتاب مى ‏كنيد؟ و به جاى شتافتن به سوى رحمت الهى، به سوى عذاب خدا حركت مى ‏نماييد؟ چرا از درگاه خداوند، تقاضاى عفو و آمرزش نمى‏ كنيد؟ كه اگر چنين كنيد شايد مشمول رحمت الهى شويد، اين همه لجاجت و خيره سرى و غفلت براى چيست؟(اقتباس از سوره شعراء، آيات ۱۴۳ تا ۱۵۲، و اقتباس از سوره نمل، آيه ۴۶٫)

?كوتاه سخن آن كه، تمام رسالت و دعوت اين پيامبر بزرگ در اين جمله خلاصه مى ‏شد كه:

?أنِ اعبدُوا اللهَ؛ خدا را بپرستيد.?(نمل، ۴۵)

?آرى بندگى خدا، زيربنا و عصاره همه تعليمات فرستادگان خدا است.

?حضرت صالح عليه ‏السلام در دعوت قوم خود، نهايت محبت و دلسوزى را نمود و با تعبير مكرر اى قوم من! خواست تا حس خويشاوندى آن‏ها را به سوى خود جلب كند، ولى آن‏ها در برابر آن همه دلسوزى ‏ها، و منطق و راهنمايى ‏هاى مهرانگيز صالح عليه ‏السلام، با طغيان و سركشى لجوجانه، دعوت صالح عليه ‏السلام را رد كردند، و بى شرمانه و گستاخانه در برابر او و دعوت‏ هاى دلسوزانه او، ايستادند، و به كارشكنى و مخالفت شديد پرداختند.

?مخالفت آن‏ها عمومى بود و جز اندكى به آن حضرت ايمان نياوردند، مطابق بعضى از روايات اين گروه اندك، پس از ديدن معجزه پيدايش ناقه صالح، ايمان آوردند، نخست هفتاد نفر بودند، سپس مرتد شدند و تنها شش نفر از آن‏ها باقى ماند، كه يكى از آن‏ها هم در شك و ترديد به سر مى ‏برد و سرانجام به مخالفان پيوست.(روضه الكافى،ص ۱۸۶)

?بعضى تعداد ايمان آورندگان به صالح عليه ‏السلام را كه از عذاب نجات يافتند، تا چهارهزار نفر نوشته ‏اند.(تفسير مجمع البيان، ج ۷،ص ۳۲۷)

 


داستان حضرت صالح عليه السلام
قسمت چهارم

 

?عكس العمل شديد قوم ثمود، در برابر دعوت صالح عليه‏ السلام‏

 

?حضرت صالح دهها سال، قوم ثمود را به سوى خدا و يكتاپرستى دعوت كرد، ولى قوم ثمود با برخوردهاى شديد و لجاجت سخت از پاسخ مثبت به صالح عليه‏ السلام امتناع ورزيدند، و با تهمت ‏هاى ناجوانمردانه به آن حضرت، به كارشكنى پرداختند.

?گفتند: آيا ما از بشرى از جنس خود پيروى كنيم؟ اگر چنين كنيم درگمراهى و جنون خواهيم بود، آيا در ميان ما تنها بر اين شخص (صالح) وحى نازل شده است؟ نه، او آدم بسيار دروغگوى و هوسبازى است.(قمر، آيه ۲۴ و ۲۵)

?صالح عليه‏ السلام به اندرز دلسوزانه قوم پرداخت، و آن‏ها را از عذاب سختى الهى هشدار داد، و اعلام كرد تا عذاب نيامده، خود را در پرتو ايمان نجات دهيد و از خواب غفلت بيدار شده و از طغيان وسركشى، دست بكشيد، چرا كه خميرمايه گمراهى ‏ها، غرور و سرمستى است. ولى سركشى و غرور آن قوم به جايى رسيد كه بروز حضرت صالح و اصحابش را به فال بد گرفتند و آنها را دروغگو خواندند و وجود آن‏ها را مايه بدبختى خود دانستند، با اين كه سزاوار بود آن حضرت و اصحابش را مايه بركت و سعادت ابدى بدانند.

?صالح عليه ‏السلام به آن‏ها فرمود:

?طائِرُكُم عِندَ اللهِ بَل اَنتُم قومٌ تُفتَنُونَ؛?

?فال بد و بخت و طالع شما در نزد خدا است، او است كه شما را (نه ما را) به خاطر اعمالتان گرفتار مصائب و بدبختى ساخته است.

?و اين برنامه، در حقيقت آزمايش بزرگ الهى براى شما است، اين‏ها هشدار و بيدارباش است، تا كسانى كه شايستگى و قابليت دارند، از خواب غفلت بيدار گردند، و با اصلاح مسير خود، به سوى تكامل و خداى بزرگ، راه يابند.(اقتباس از سوره نمل، آيات ۴۵ تا ۴۷)

?برخورد شديد قوم ثمود به جايى رسيد كه به گروه‏هاى نُه گانه تقسيم شدند، و با سازماندهى و برنامه ‏ريزى فسادانگيز خود، به كارشكنى پرداختند، و به همديگر گفتند: بياييد به خدا سوگند ياد كنيم كه بر صالح عليه ‏السلام و خانواده‏اش شبيخون بزنيم و آن‏ها را به قتل رسانيم، سپس به كسى كه مطالبه خون او را مى ‏كند بگوييم ما از خانواده او خبر نداشتيم، و ما در ادعاى خود راستگو هستيم.( نمل، ۴۹ و ۵۰)

 


حضرت صالح عليه السلام
✨قسمت پنجم

 

?خنثى شدن توطئه توطئه ‏گران

?در تاريخ آمده: در كنار شهر حجر كوهى بود كه غار و شكافى داشت، صالح عليه ‏السلام براى عبادت خدا به آن جا مى ‏رفت، و گاه شبانه به آن جا مى‏ رفت و به مناجات و شب ‏زنده دارى مى‏ پرداخت.

?دشمنان توطئه گر كه آن حضرت را تهديد به قتل كرده بودند تصميم گرفتند به طور محرمانه، به آن كوه رفته و در پشت سنگ‏هاى كوه پنهان شوند و در كمين حضرت صالح به سر برند، وقتى كه صالح به آن جا آمد، او را به قتل رسانند، و پس از شهادتش به خانه او حمله ور شده و شبانه كار اهل خانه را يكسره نمايند، سپس مخفيانه به خانه ‏هاى خود برگردند، و اگر كسى از اين حادثه پرسيد، اظهار بى اطلاعى نمايند.

?ولى خداوند به طرز عجيبى توطئه آنها را خنثى كرد، آن‏ها هنگامى كه در گوشه ‏اى از كوه كمين كرده بودند، كوه ريزش كرد، و صخره بسيار بزرگى از بالاى كوه سرازير شد و آن‏ها را در لحظه ‏اى كوتاه، در هم كوبيد و نابود كرد.

?خداوند در قرآن به اين مطلب اشاره كرده و مى ‏فرمايد:

?و ما مَكَرُوا مَكراً وَ مَكَرنا مَكراً وَ هم لا يَشعُرُونَ؛?

✨آنها نقشه مهمى كشيدند و ما هم نقشه مهمى، در حالى كه آن‏ها خبر نداشتند.✨(نمل، آيه ۵۰؛ تفسير نمونه، ج ۱۵،ص ۴۹۷)

 


حضرت صالح عليه السلام
✨قسمت پنجم

 

?خنثى شدن توطئه توطئه ‏گران

?در تاريخ آمده: در كنار شهر حجر كوهى بود كه غار و شكافى داشت، صالح عليه ‏السلام براى عبادت خدا به آن جا مى ‏رفت، و گاه شبانه به آن جا مى‏ رفت و به مناجات و شب ‏زنده دارى مى‏ پرداخت.

?دشمنان توطئه گر كه آن حضرت را تهديد به قتل كرده بودند تصميم گرفتند به طور محرمانه، به آن كوه رفته و در پشت سنگ‏هاى كوه پنهان شوند و در كمين حضرت صالح به سر برند، وقتى كه صالح به آن جا آمد، او را به قتل رسانند، و پس از شهادتش به خانه او حمله ور شده و شبانه كار اهل خانه را يكسره نمايند، سپس مخفيانه به خانه ‏هاى خود برگردند، و اگر كسى از اين حادثه پرسيد، اظهار بى اطلاعى نمايند.

?ولى خداوند به طرز عجيبى توطئه آنها را خنثى كرد، آن‏ها هنگامى كه در گوشه ‏اى از كوه كمين كرده بودند، كوه ريزش كرد، و صخره بسيار بزرگى از بالاى كوه سرازير شد و آن‏ها را در لحظه ‏اى كوتاه، در هم كوبيد و نابود كرد.

?خداوند در قرآن به اين مطلب اشاره كرده و مى ‏فرمايد:

?و ما مَكَرُوا مَكراً وَ مَكَرنا مَكراً وَ هم لا يَشعُرُونَ؛?

✨آنها نقشه مهمى كشيدند و ما هم نقشه مهمى، در حالى كه آن‏ها خبر نداشتند.✨(نمل، آيه ۵۰؛ تفسير نمونه، ج ۱۵،ص ۴۹۷)

 

—————————————————————————————————————–

حضرت صالح عليه السلام
قسمت ششم

 

?آخرين سخن صالح عليه ‏السلام با قومش و ماجراى ناقه‏

 

?حضرت صالح عليه ‏السلام همچنان به دعوت خود ادامه مى‏ داد، ولى روز به روز بر كارشكنى قوم مى ‏افزود، صالح عليه ‏السلام كه در شانزده سالگى به پيامبرى رسيده بود و قوم را به سوى يكتاپرستى دعوت مى ‏كرد، حدود صد سال در ميان آن قوم ماند و همچنان به راهنمايى آن‏ها پرداخت، ولى(جز اندكى) نه تنها به او ايمان نياوردند، بلكه با انواع آزارها، روى در روى او قرار گرفتند.

?تا اين كه: حضرت صالح عليه ‏السلام آخرين اقدام خود را براى نجات آن‏ها نمود و به آن‏ها چنين پيشنهاد كرد:

?من در شانزده سالگى به سوى شما فرستاده شدم، اكنون ۱۲۰ سال از عمرم گذشته است، پس از آن همه تلاش، اينك (براى اتمام حجت) پيشنهادى به شما دارم، و آن اين كه: اگر بخواهيد من از خدايان شما (بت‏هاى شما) تقاضايى مى ‏كنم، اگر خواسته مرا بر آوردند، از ميان شما مى ‏روم (و ديگر كارى به شما ندارم) و شما نيز تقاضايى از خداى من بكنيد، تا خداى من به تقاضاى شما جواب دهد، در اين مدت طولانى هم من از دست شما به ستوه آمده ‏ام و هم شما از من به ستوه آمده ‏ايد [اكنون با اين پيشنهاد كار را يكسره و يك طرفه كنيم.]

?قوم ثمود: پيشنهاد شما، منصفانه است.

?بنا بر اين شد كه نخست، حضرت صالح عليه ‏السلام از بتهاى آن‏ها تقاضا كند، روز و ساعت تعيين شده فرا رسيد، بت‏ پرستان به بيرون شهر كنار بت‏ها رفتند، و خوراكى‏ ها و نوشيدنى ‏هاى خود را به عنوان تبرك كنار بت‏ها نهادند، و سپس آن خوراكى ‏ها را خوردند و نوشيدند، سپس از درگاه بتها به دعا و التماس و راز و نياز پرداختند، حضرت صالح عليه ‏السلام در آن جا حاضر شده بود، آن گاه آن‏ها به صالح عليه‏ السلام گفتند:

?آن چه تقاضا دارى از بتها بخواه.

?صالح عليه ‏السلام اشاره به بت بزرگ كرد و به حاضران گفت: نام اين بت چيست؟

? گفتند: فلان!

?صالح عليه‏ السلام به آن بت برگ خطاب كرد و گفت: تقاضاى مرا بر آور، ولى بت جوابى نداد. صالح به قوم گفت: پس چرا اين بت جواب مرا نمى ‏دهد؟

?گفتند: از بتِ ديگر، تقاضايت را بخواه.

?صالح عليه ‏السلام، متوجه بت بزرگ شد، و تقاضاى خود را درخواست كرد، ولى جوابى نشنيد.

?قوم ثمود به بتها رو كردند و گفتند: چرا جواب صالح عليه‏السلام را نمى ‏دهيد؟

?سپس (قوم ثمود به عقيده خودشان براى جلب عواطف بت‏ها) برهنه شدند و در ميان خاك زمين در برابر بت‏ها غلطيدند، و خاك را بر سرشان مى ‏ريختند، و به بت‏هاى خود گفتند: اگر امروز به تقاضاى صالح جواب ندهيد، همه ما رسوا و مفتضح مى ‏شويم. آن گاه صالح را خواستند و گفتند: اكنون تقاضاى خود را از بتها بخواه، صالح عليه‏ السلام تقاضاى خود را از آن‏ها خواست، ولى جوابى نشنيد.

?صالح عليه ‏السلام به قوم فرمود: ساعات اول روز، گذشت و خدايان شما، به تقاضاى من جواب ندادند، اكنون نوبت شما است كه تقاضاى خود را از من بخواهيد، تا از درگاه خداوند بخواهم و همين ساعت، تقاضاى شما را بر آورد.

?هفتاد نفر از بزرگان قوم ثمود، سخن صالح عليه ‏السلام را پذيرفتند و گفتند:

?اى صالح! ما تقاضاى خود را به تو مى ‏گوييم، اگر پروردگار تو تقاضاى ما را بر آورد، تو را به پيامبرى مى ‏پذيريم و از تو پيروى مى ‏كنيم، و با همه مردم شهر با تو تبعيت مى ‏نماييم.

?صالح عليه ‏السلام: آن چه مى ‏خواهيد تقاضا كنيد.

?قوم ثمود: با ما به اين كوه (كه در اين جا پيداست) بيا.

?حضرت صالح عليه ‏السلام با آن هفتاد نفر به بالاى آن كوه رفتند.

?در اين هنگام، آن هفتاد نفر به صالح عليه ‏السلام گفتند:

?اى صالح! از خدا بخواه! تا در همين لحظه شتر سرخ رنگى كه پر رنگ و پر پشم است و بچه ده ماهه در رحم دارد، و عرض قامتش به اندازه يك ميل مى ‏باشد، از همين كوه، خارج سازد.

?صالح عليه ‏السلام گفت: تقاضاى شما براى من بسيار عظيم است، ولى براى خدايم، آسان مى ‏باشد. همان دم صالح عليه ‏السلام به درگاه خدا متوجه شد و عرض كرد: در همين مكان شترى چنين و چنان خارج كن.

?ناگاه همه حاضران ديدند كوه شكافته شد، به گونه ‏اى كه نزديك بود از شدت صداى آن، عقل ‏هاى حاضران از سرشان بپرد، سپس آن كوه مانند زنى كه درد زايمان گرفته باشد مضطرب و نالان گرديد، و نخست سر آن شتر از شكم زمين كوه بيرون آمد، هنوز گردنش بيرون نيامده بود كه آن چه از دهانش بيرون آمده بود، فرو برد و سپس ساير اعضاى پيكر آن شتر بيرون آمد، و روى دست و پايش به طور استوار بر زمين ايستاد.

?وقتى كه قوم ثمود، اين معجزه عظيم را ديدند، به صالح گفتند:

?خداى تو چقدر سريع، تقاضايت را اجابت كرد، از خدايت بخواه، بچه‏ اش را نيز براى ما خارج سازد.

?صالح عليه ‏السلام، همين تقاضا را از خدا نمود.

?ناگاه آن شتر، بچه ‏اش را انداخت، و بچه آن،

در كنارش به جنب و جوش در آمد.

?صالح عليه ‏السلام در اين هنگام به آن هفتاد نفر خطاب كرد و فرمود: آيا ديگر تقاضايى داريد؟

?گفتند: نه، بيا با هم نزد قوم خود برويم، و آن چه ديديم به آن‏ها خبر دهيم، تا آن‏ها به تو ايمان بياورند.

?صالح عليه ‏السلام همراه آن هفتاد نفر به سوى قوم ثمود، حركت كردند، ولى هنوز به قوم نرسيده بودند كه ۶۴ نفر از آن‏ها مرتد شدند و گفتند: آن چه ديديم سحر و جادو و دروغ بود.

?وقتى كه به قوم رسيدند، آن شش نفر باقيمانده، گواهى دادند كه: آنچه ديديم حق است، ولى قوم سخن آن‏ها را نپذيرفتند، و اعجاز صالح عليه ‏السلام را به عنوان جادو و دروغ پنداشتند، عجيب آن كه يكى از آن شش نفر نيز شك كرد و به گمراهان پيوست، و همان شخص به نام قُدّار آن شتر را پى كرد و كشت. (روضه الكافى،ص ۱۸۵ و ۱۸۶)

 


حضرت صالح عليه السلام
قسمت هفتم

?ناقه صالح علیه السلام

?در قرآن هفت بار سخن از اين شتر با واژه ناقه (شتر ماده) آمده است، ناقه صالح داراى ويژگى هايى بود، كه هر كدام از آن‏ها مى‏ توانست قلوب مردم را جذب كند و باعث ايمان آن‏ها به حضرت صالح عليه‏ السلام شود، از اين رو مخالفان سعى داشتند اين معجزه را نابود كنند.

?خداوند به صالح عليه ‏السلام وحى كرد كه: ما ناقه را براى امتحان و آزمايش قوم مى ‏فرستيم، و به مردم خبر ده كه آب شهر بايد در ميان آن‏ها تقسيم شود، يك روز از براى ناقه، و يك روز براى اهالى شهر باشد. و هر كدام از آن‏ها بايد در نوبت خود حضور يابد، و ديگرى مزاحم او نشود.(قمر،۲۷ و ۲۸)

?مردم آب شهر را نوبت‏ بندى كردند، يك روز نوبت ناقه بود كه همه آب را مى ‏آشاميد، و روز ديگر نوبت مردم كه از آن آب استفاده كنند.

?حضرت صالح عليه ‏السلام به قوم ثمود چنين فرمود: اى قوم من! خدا را بپرستيد كه جز او معبودى براى شما نيست، دليل روشنى از طرف پروردگار براى شما آمده است، و آن اين ناقه الهى است، كه براى شما معجزه ‏اى بزرگ است، اين ناقه را به حال خود بگذاريد كه در سرزمين خدا (از علف‏هاى بيابان) بخورد، و به آن آزار نرسانيد. كه اگر آزار برسانيد، عذاب دردناكى شما را فرا خواهد گرفت.( اعراف، ۷۳، شعراء، ۱۵۵ و ۱۵۶)

?قوم ثمود (جز اندكى از آن‏ها )بر اثر غرور و سركشى نتوانستند وجود اين معجزه بزرگ الهى را تحمل كنند، آن‏ها در مضيقه آب قرار گرفتند، و هرگز راضى نبودند كه آب شهر يك روز در اختيار آن ناقه باشد، و يك روز در اختيار مردم.

?با اين كه آن‏ها چنين حقى نداشتند، زيرا خداوند آن چشمه آب را براى صالح عليه ‏السلام به وجود آورده بود، و آن گاه نيمى از آب آن را در اختيار شتر قرار داده بود.(تفسير نور الثقلين، ج ۴،ص ۶۳)

?وانگهى در آن روز كه آب در اختيار ناقه بود، ناقه تمام آب چشمه را مى ‏آشاميد، و در مقابل شير بسيار به آن مردم مى ‏داد، به طورى كه پير و جوان و كودك و زن و مرد از آن شير بهره‏مند مى ‏شدند(۱۶۵) بنابراين ناقه نه تنها هيچگونه زيانى به مردم نمى ‏رسانيد، بلكه مايه بركت براى همه بود.

?در عين حال قوم تيره دل و ناپاك ثمود، به جاى تشكر و قدردانى، به عنوان حمايت از بت ‏پرستى، همچنان مخالفت مى ‏كردند، و با اين كه حضرت صالح عليه‏ السلام مكرر به آن‏ها هشدار داد: كه اين ناقه، نشانه الهى است، كمترين آزارى به آن نرسانيد وگرنه عذاب سختى در كمين شما است. تصميم گرفتند، آن ناقه را به قتل برسانند. (شعراء، ۱۵۵ – ۱۵۷)

 


داستان حضرت صالح عليه السلام
قسمت هشتم

?كشته شدن ناقه صالح به دست ياغيان سركش‏

?در آيات متعددى از قرآن‏(مائده آيه ۷۷ اعراف، و ۵۹ اسراء و ۱۴ شمس) فهميده مى ‏شود كه مشركان قوم ثمود تصميم گرفتند ناقه صالح عليه ‏السلام را به قتل برسانند، و اين تصميم جنايتكارانه را اجرا نمودند.

?مستكبران و سرمايه داران سرمست و مغرور مى ‏ديدند با وجود ناقه كه معجزه عجيب صالح عليه ‏السلام بود، ممكن است به زودى توده‏ هاى مردم به حضرت صالح عليه ‏السلام ايمان بياورند، و از آيين نياكان خود، روى بر گردانند، تصميم گرفتند آن ناقه را پى كنند و به اين ترتيب بكشند، يعنى با دنبال كردن آن شتر، عصب محكم مخصوص را كه در پشت پاى شتر قرار دارد، و عامل اصلى براى حركت و راه رفتن او است، قطع نمايند، كه قطع كردن آن، موجب سقوط شتر و قدرت نداشتن او براى حركت مى‏ شود.

?آن‏ها با كمال گستاخى، شتر را پى كردند و بر او ضربه‏ هاى شديد زدند، سپس با كمال بى شرمى نزد حضرت صالح عليه‏ السلام آمده و گفتند: اى صالح! اگر تو فرستاده خدا هستى، هر چه زودتر عذاب الهى را به سراغ ما بفرست.(اعراف، ۷۷)

?در مورد چگونگى كشتن ناقه، اندكى اختلاف وجود دارد، در اين جا نظر شما را به يك حديث كه از امام صادق عليه ‏السلام نقل شده و يك روايت جلب مى‏ كنيم.

?مشركان قوم ثمود با هم توطئه نمودند و كنار هم اجتماع كردند و به همديگر گفتند: چه كسى داوطلب مى‏ شود تا آن شتر را بكشد؟! آن چه را دوست دارد به او جايزه و ماهيانه دائم بپردازيم.

?يك نفر از آن‏ها كه سرخ پوست و تيره رنگ و سرخ و سفيد و كبود چشم و زنازاده بود، پدرش معلوم نبود كه كيست، و به نام قُدّار خوانده مى‏ شد و سيرتى زشت و صورتى كريه داشت، و از بدبخت‏ ترين موجودات بود به پيش آمد و آمادگى خود را براى كشتن ناقه اعلام كرد.

?مشركان قراردادى در مورد جايزه و ماهيانه او مقرر ساختند، او شمشير خود را برداشت، در آن هنگام كه آن شتر، آب آشاميده بود و باز مى‏ گشت، قُدار بر سر راه آن شتر كمين كرد، وقتى كه شتر نزديك شد، او به شتر حمله كرد، و شمشيرش را بر او وارد ساخت. ولى اين ضربت به نتيجه نرسيد، ضربت دوم را زد، كه شتر بر اثر اين ضربت به زمين افتاد و سپس كشته شد.

?در اين وقت بچه آن شتر در حالى كه ناله جانسوز مى ‏نمود، به بالاى كوه گريخت، و سه بار به سوى آسمان، ناله و فرياد كرد.

?قوم جنايتكار و بى رحم ثمود به طرف شتر ضربت خورده آمدند، و با شمشيرهاى خود بر آن زدند، و همه در كشتن آن شركت نمودند، و گوشت آن را بين همه از كوچك و بزرگ تقسيم كردند و پختند و خوردند. در اين هنگام بود كه خداوند به حضرت صالح عليه‏ السلام وحى كرد كه به زودى عذاب سخت و كوبنده بر آن قوم عنود وارد خواهد شد.(تفسير نورالثقلين، ج ۵،ص ۱۸۳)

 


داستان حضرت صالح عليه السلام
قسمت نهم

?عذاب الهى در كمين قوم ثمود

?آن‏ها نه تنها از اين جنايت بزرگ، نهراسيدند، بلكه با كمال بى ‏شرمى نزد صالح آمدند و گفتند: آن عذاب را كه وعده مى ‏دهى بر ما فرو فرست.

?خداوند به صالح عليه‏ السلام وحى كرد: به آن‏ها بگو: عذاب من تا سه روز ديگر به سراغ شما خواهد آمد، اگر شما در اين سه روز توبه كرديد، عذابم را از شما باز مى ‏دارم وگرنه، قطعا مشمول عذاب خواهيد شد.

?صالح عليه‏ السلام پيام خداوند را به آن‏ها ابلاغ كرد، آن‏ها گفتند: اگر راست مى ‏گويى آن عذاب را براى ما بياور.

?صالح به آن‏ها فرمود: اى قوم! نشانه عذاب اين است كه چهره شما در روز اول از اين سه روز، زرد مى ‏شود، و در روز دوم سرخ ميگردد، و در روز سوم سياه مى‏ شود.

?همين نشانه‏ ها، در روز اول و دوم و سوم، ظاهر شد، در اين ميان بعضى مضطرب شدند و بعضى ديگر مى ‏گفتند: مثل اين كه عذاب نزديك شده، ولى آخرين جواب قوم سركش و مغرور اين بود كه: ما هرگز سخن صالح را نمى ‏پذيريم و از خدايان خود (بت‏ها) دست نمى ‏كشيم.

?سرانجام نيمه ‏هاى شب، جبرئيل امين عليه ‏السلام بر آن‏ها فرود آمد و صيحه زد، اين صيحه به قدرى بلند بود كه بر اثر آن پرده‏ هاى گوششان دريده شد، و قلبهايشان شكافته گرديد، و جگرهايشان، متلاشى شد و همه آن‏ها در يك لحظه به خاك سياه مرگ افتادند وقتى كه آن شب به صبح رسيد، خداوند صاعقه آتشين و فراگيرى از آسمان به سوى آن‏ها فرستاد، آن صاعقه تار و پود آن‏ها را سوزانيد، و آن‏ها را به طور كلى از صفحه روزگار برافكند.(اقتباس از روضه الكافى،ص ۱۸۸ و ۱۸۹)

 


داستان حضرت صالح عليه السلام
قسمت دهم

?نجات صالح و مؤمنان‏

?عذاب سخت الهى همه معاندان و كافران را در هم كوبيد و به خاكستر مبدل ساخت، چرا كه همراه صاعقه و زلزله و طاغيه (عذاب بسيار) بود، و هيچكس از آن‏ها را باقى نگذاشت.

?ولى حضرت صالح و افرادى كه به او ايمان آورده بودند، نجات يافتند.(فَلَمّا جَاءَ اَمرُنا نَجَّينا صَالِحاً وَ الَّذِينَ آمَنُوا معهُ بِرحمَتِهِ مِنّا (هود، ۶۶))
ايمان آورندگان به حضرت صالح عليه ‏السلام اندک بودند، كه مطابق بعضى از تواريخ، آن‏ها چهار هزار نفر بودند، كه پس از هلاكت قوم ثمود، از ديار بلازده وادى القرى به سوى حضرموت يَمن كوچ كردند، و در آن جا به زندگى خود ادامه دادند.

?در بعضى از روايات آمده: پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم در سال نهم هجرت، هنگامى كه سپاه اسلام را به سوى سرزمين تبوك، براى دفع دشمن حركت مى ‏داد، در مسير راه به سرزمين قوم ثمود رسيدند، سپاهيان خواستند در همان جا براى استراحت، توقفى كنند، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم مانع آن‏ها شد، فرمود: اينجا سرزمين قوم ثمود است كه عذاب الهى بر آن‏ها فرود آمده است.(اعلام القرآن، خزائلى،ص ۲۹۲)

 


داستان حضرت صالح عليه السلام

❤️قسمت یازدهم (قسمت پایانی)❤️

?عذاب فراگير و همگانى چرا؟

?با اين كه يك نفر ناقه صالح را پى كرد، و چند نفر با او همدست بودند تا شتر كشته شود، و عده ‏اى نيز پس از سقوط شتر، بر آن شتر ضربه زدند، ولى چرا همه آن‏ها از كوچك و بزرگ، زن و مرد (جز صالح عليه‏السلام و مؤمنان)به هلاكت رسيدند؟ و چرا خداوند در آيه ۱۴ سوره شمس با تعبير فَعَقَرُوها؛ جمعى ناقه را پى كردند. كشتن ناقه را به جمع نسبت داده نه به يك فرد؟!

?زيرا همه آن‏ها به اين جنايت رضايت داشتند، و كسى كه به جنايتى راضى باشد، در آن شركت نموده است.

?چنان كه اميرمؤمنان على عليه ‏السلام در فرازى از يكى از خطبه هايش مى‏ فرمايد: ناقه صالح را تنها يك نفر به هلاكت رسانيد، ولى خداوند همه را مشمول عذاب ساخت، چرا كه همه آنها به اين امر رضايت دادند.(نهج البلاغه، خطبه ۲۰۱)

?پایان داستان حضرت صالح علیه السلام

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

© تمامی حقوق مادی و معنوی این سایت نزد "مجمع النور قرآن کریم کاشان" می باشد.